|
حاجی ذغالی هزیانات داداش فرهاد و من با کمی از هیچی ها
|
مادر داد میزد،ناله سر میداد و میگریست .در سرمای زمستان بدنیا آمد.پای به سرما گذاشت و گریست. گریست و گریست.مادر نگاهش کرد و خندید. مادر در سرمای سرد، سخت به آغوش کشیدش و گرمترین احساسش را به او دمید. پدرش قرآن خواندش، اما ذهنش به زیباترین فرشتهاش بود و زبانش کلامی فقط بر لب داشت برای ادای دینش. خدای در آسمانها جشنی بر پا داشت. آن روز شراب حلال کرد بر تمام پیامبرانش، رقص بر فرشتگانش آزاد ساخت. جهنم برچید و بهشتیان را فرا خواند و همگی تا هفت شبانه روز رقص و پایکوبی کردند. به مناسبت تولد فرشته کوچولوی اسفند ماهیش روشنترین ستارهاش را بر آسمانش آویخت. سفیدترین بلورههای برفی را بر زمینیانش فرو ریخت تا شاد باشند و هلهله سر دهند.خدای بزرگ(یواشکی) بر پدر گفت اسمش صغرا گذار ،پدر گفت چشم(تو دلش گفت برو بابا بد سلیقه) اما اسمش عارفه گذاشت تا فرشتهاش زیبا نام باشد. آن روز برف بارید، زمین سپید شد و او خندید. لبخند برآورد بر سپیدی و سپیدی بر بالهایش نقش بست..... [ ۱۳۸٧/۱٢/۱۱ ] [ ٢:۱٩ ق.ظ ] [ کمترين ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |