|
حاجی ذغالی هزیانات داداش فرهاد و من با کمی از هیچی ها
|
* * سعی کرد خونسردی شو حفظ کنه ، نگاهی به اطرافش انداخت و خوب دوروبرش رو برانداز کرد. زیرلب حرفهایی رو با خودش زمزمه می کرد. قصد داشت تا برگرده ، اما دیگه دیر شده بود. نمی دونست کجاست. دستش تو دستای مرد قوی هیکل به درد اومده بود. لحظه ای یاد داستانهای کوراوغلو افتاد. درد و داستان تو هم تنیده بود که متوجه شد جلوی در کلانتری هستند. از در کلانتری که داخل شدند یاد دوران سربازیه خودش افتاد . مزه ی ترکه هایی که از دست فرمانده هنگ خورده بود.کف پاش رو قلقلک داد. مرد قوی هیکل نشوندش روی صندلی و رفت روبروی افسر نگهبان و یه چیزهایی بهش گفت و اونو ترک کرد و رفت. اون به تنهایی نشسته بود و به زندانی شدن فکر می کرد و غم ترکه خوردن بی خیالش نمی شد. باورش شده بود که گناهی کرده .ولی از گرمای داخل بدش نمی اومد . یخای دستو پاش کمی باز شد. قرمزی نوک دماغش هم فروکش کرد و فین فیناش قطع شد. حماسه اصلی و کرم رو تو ذهنش برانداز می کرد و تحلیل می کرد. لحظه ای از خودش خجالت کشید که نتونست برف و سرما رو تحمل کنه. سرش پایین بود و غرق تو حماسه ها که چطور کرم داستان تونست هفت شبانه روز توی کوه و توی برف نمیره و زنده بمونه . تو همین حین بود که سایه ای رو، رو سرش احساس کرد. سرش رو که بلند کرد ، افسر نگهبن رو بالا سرش دید . افسر نگهبان با اخمای در همش گفت : اسمت چیه ؟ ، گفت : احمد ، فامیلیت چیه ؟ به آرومی گفت : تنگدست . افسر نگاهی کرد و به حالت مسخره ای گفت : چی ؟ کندس ؟؟ افسر با بی حوصلگی و بد خلقی بقیه مشخصاتش رو خواست ولی اون هر چی فکر کرد چیز دیگه ای یادش نیومد . با خودش فکر کرد اگه برای افسر نگهبان شعر بخونه بهتره . شاید دلش به رحم بیاد و ونو ترکه نزنه . شروع کرد دست و پا شکسته و با تمام توان شعر خوندن : حال ندارم ، سجلد احوال ندارم ، میخوام برم زن بگیرم ، بقیه شعر رو یادش رفت و سر همش کرد و گفت : دارم دو تابچه افتاده توی کوچه . . . همه توی کلانتری زدن زیر خنده به جز افسر نگهبان . افسر نگهبان رفت تا پرونده یک جنازه رو کامل کنه و گزارش روزانه اش رو بنویسه . سرباز رو صدا کرد و گفت : اینو بنداز بیرون . سرباز کمی من و من کرد . نمی دونست باید چی کار کنه . به آرومی دستش رو گرفت و به بیرون کلانتری هدایتش کرد. در که باز شد باد سرد خواب رو از سرش بیرون کرد . دوباره خستگی به تنش برگشت . سرباز در رو سریع بست و پشت در اونو به نظاره نشست. . احساس خوشحالی می کرد . چون دیگه تو کلانتری نبود.نگاهی به آسمون کرد که برف به درشتی بیه دوزاری الاحضرت به پایین می بارید. زمین سفید پوش شده بود. دستاش رو تو جیبش کرد و باز رفت تو فکر . هر چی فکر کرد چیزی به جز قصه های اصلی و کرم به یادش نیومد..روز دوم رو هم همچنان راه می رفت . پاهاش رو به سختی از رو زمین بلند می کرد و به جلو قدم بر می داشت. دستاش رو از سرما دیگه حس نمی کرد . دونه های برف رو مثل دونه های تسبیحش تو رویاش نخ می کرد و راه می رفت .دوباره و دوباره با خودش فکر کرد ، کرم چطور هفت شبانه روز رو توی برفها دووم اورد و زنده موند ؟ حتی لباس هاش هم پوسیدن و با باد روونه شدن اما باز هم تحمل کرد. شب از نیمه گذشته بود . کنار ی نشست ، پاهاش رو به آرومی دراز کرد . سعی کرد تو نفسهای آخرش قصه های اصلی و کرم رو فراموشش نکنه . . . دوست داشت تا مثل داستان اصلی و کرم ، منتظر معشوقه اش بمونه تا لباسهای نو و سفیدش رو براش بیاره . از دور کسی به سمتش می اومد . آشنا بود ولی معشوقه اش نبود مرد غریبه به سرعت به اون نزدیک شد و بغلش کرد و بوسیدش . بوسه مرد به گونه اش آشنا بود . حواسش رو جمع کرد ، بلاخره شناختش . پسرش بود که بعد از سه روز بلاخره پیداش کرده بود. * * [ ۱۳۸٥/۱٠/٢٦ ] [ ۱۱:۱٥ ب.ظ ] [ کمترين ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |